نیم ساعته پیش وقتی از بیرون می امدم دره حیاط خونمونو که بستم، یه توپ پلاستیکی قرمز وسط حیاطمون افتاده بود معلوم نبود از کدوم خونه سوت شده ولی از هر کجا که اومده بود منو به سمت خودش کشوند ، به نظر من توپ پلاستیکی اونم قرمز(آبی دوست ندارم) نماد شیطنته پسرانس ، شیطنتی که من عاشقشم نمی دونم چی شد، ولی دویدم سمت توپو یه شوت محکم بهش زدم ، شوتی که حداقل شیطونی ۲-۳ سال اخیر پشتش بود ، دوستام می دونن که من هیچ علاقه ای به فوتبال ندارم ولی اون لحظه شور و حالی داشتم که با هیچ خط کشی نمی شد اندازش گرفت می دویدم دنبال توپ ، لایه ماشینا تو پارکنگ ۵ دقیقه ای خوب بازی کردم ، با خودم فکر می کردم یعنی منم دارم یه آدم بزرگ میشم ، یه آدم بزرگی که از صبح زود یه عالمه کار برای خودش داره که می خواد همرو تا شب انجام بده که معمولا نصفش می مونه برای فرداش ، دیگه نمی تونم بشینم با خیال راحت به آرزوهام فکر کنم ، یعنی تموم شد...!
یاد حرفه بزرگترا وقتی کوچیک بودم افتادم که میگقتن چی می شد ما هم مثله شما بچه بودیم ، اون موقع نمی فهمیدم اونا چی مگن ، می گقتم بزرگ می شم همه اسباب بازی های دنیا رو می خرم همه خوراکی ها ،همه ... ولی افسو س که گذشت ...
اما این نتیجه رو گرفتم که نباید این لحظات که اوج جونیمه از دست بدم که بعداٌ جایه پشیمونی نیست
پس از امروز فقط به امروز فکر می کنم اگه وقت پیدا کردم یه ذره هم به فردا فکر می کنم
امروز هر کاری مایلی انجام بده، ولی سعی کنید با کسی در تماس باشی که ارتباط قلبی نزدیکی با او داری، به خصوص کسی که در حال حاضر به آن فکر میکنی. امروز تا جائی که می توانی کم کار کن.
این فال امروز من بود که توی روزنامه صبح اول وقت خوندم با توجه به اینکه امروز به اندازه یک هفته کار داشتم ، این فال رو به جان دل پذیرفتم و تمام موارد آن را مو به مو اجرا کردم غیر از موضوع وسط که...
الان که نزدیکه ساعته ۹ شبه و من از صبح هر کاری دوست داشتم کردم و اصلاٍ خودمو خسته نکردم...
این از اون جمله های جوپولیکایی که ...
۲-رنگ نارنجی رو مثل یک ... دوست دارم
۳-الان کچلم و اصلا احساس خوبی نسبت به کچلیم ندارم . بعضی موقع ها یکمی خجالت هم میکشم.
۴-بهش فكر ميكنم مينويسم
نمی نویسم ![]()
امروز صبحگاه مشترک گردانهاست و به مناسبت تشریف فرمایی سردار فرماندهی محترم قرارگاه ، بعد از سخنرانی سردار گوسفندی قربانی می کنند.
ب......ع
چه صدایی دارد
گوسفند مظلوم
و ندارد راهی
که گریزد شاید
ز سرانجامی شوم
و ندارد خبر از تقدیری
که برایش کردند
Love is not mangeable,it is simply something that happens,and the moment you try to manage it everything misfires.